خداوند دانای صاحب کرم
خداوند دانای صاحب کرم
دوستان عزیز، با هوش مصنوعی سرگرم پرسش و پاسخ در مورد پریدولیا بودم. هوش مصنوعی برایم توضیح داد که:
"پریدولیا (Pareidolia) به پدیدهای گفته میشود که انسانها در اشیا یا تصاویر بیمعنی، چهره یا شکلهای آشنا میبینند؛ مثلاً دیدن چهره در ابرها یا روی ماه."
و بعد گفت:حالا اجازه بده یک داستان کوتاه کودکانه در این مورد بگویم( این قصه ها را برایم تعریف کرد)
قصهی "چهرهی خندان در ابرها"
یه روز آسمان پر از ابرهای پنبهای بود. "نیلو" دختر کوچولویی بود که همیشه با نگاه به آسمان خیالبافی میکرد. اون فکر میکرد هر ابری توی آسمون یه قصهی مخفی داره.
یک روز که با باباش به پارک رفته بود، به یه ابری نگاه کرد که انگار صورت یه آدم خندان بود. نیلو با ذوق گفت:
– بابا! نگاه کن، اون ابر داره بهمون لبخند میزنه!
بابا با خنده گفت:
– تو خیالبافترین دختر دنیایی، نیلو! ولی واقعاً شگفتانگیزه که چطور ابرها گاهی شبیه چیزهای واقعی میشن.
نیلو با خودش فکر کرد: «شاید ابرها هم دل دارن و دوست دارن ما اونا رو ببینیم!» بعد، شروع کرد با اون ابر خندان حرف زدن. اون گفت:
– سلام ابر خندون! حالت چطوره؟
ناگهان صدای آرومی شنید که انگار از توی سرش میاومد:
– سلام نیلو! من خوبم. خوشحالم که منو دیدی. خیلیها از کنارم رد میشن و فکر میکنن من یه تیکه ابر معمولیام.
نیلو چشمهاشو گرد کرد و گفت:
– واقعاً تو میتونی حرف بزنی؟
ابر خندید و گفت:
– بله، ولی فقط برای بچههایی که خیالهای قشنگ دارن.
اون روز نیلو و ابر خندان کلی با هم صحبت کردن. نیلو یاد گرفت که چطور با دیدن چیزای ساده توی طبیعت، داستانهای شاد بسازه. وقتی همون شب برای مامانش ماجرا رو تعریف کرد، مامان خندید و گفت:
– نیلو جان، تو یه هدیهی ویژه داری. اسم این هدیه "پریدولیا" هست، یعنی اینکه میتونی شکلهای جادویی رو توی چیزای معمولی ببینی. اینو هیچوقت از دست نده!
از اون به بعد نیلو همیشه وقتی به آسمون نگاه میکرد، دنبال چهرههای خندان و شکلهای جادویی میگشت و هر بار قصهی تازهای توی ذهنش میساخت.
پایان
و در آخر هم این نتیجه از داستانش گرفت:
این داستان میتونه هم تخیل بچهها رو تقویت کنه و هم با مفهوم پریدولیا آشناشون کنه.
از او خواستم داستان دیگری هم بگوید.جواب داد:"حتماً! این یکی داستان هم درباره پریدولیاست و میتونه تخیل بچهها رو حسابی سرگرم کنه:
(به نظرم جمله ی تخیل بچه هارو حسابی سرگرم کنه زیاد درست نیست و باید می گفت تخیل بچه ها را تقویت کنه)
قصهی "آقای سنگ خندان"
یه روز "ماهان"، پسر کوچولویی که عاشق جمعکردن سنگهای قشنگ بود، کنار رودخونه راه میرفت. اون همیشه سنگهایی با شکلها و رنگهای عجیب رو توی یه جعبهی کوچیک نگه میداشت.
همینطور که دنبال سنگ میگشت، یه سنگ گرد و صاف دید که انگار روش یه صورت خندان بود! ماهان سنگ رو برداشت و با دقت نگاه کرد:
– وای! انگار داره بهم لبخند میزنه!
ماهان سنگ رو توی دستش گرفت و گفت:
– سلام آقای سنگ خندان! تو واقعاً صورت داری یا من اشتباه میکنم؟
یکدفعه سنگ خندید و گفت:
– سلام ماهان! آره، من یه سنگ جادوییام که میتونم حرف بزنم. ولی فقط بچههایی که خوب نگاه میکنن میتونن منو پیدا کنن.
ماهان با تعجب گفت:
– واقعاً؟ یعنی من یه سنگ جادویی پیدا کردم؟
سنگ خندان گفت:
– آره! ولی یه شرط داره. تو باید قول بدی که هیچوقت قدرت نگاه دقیق و خیالبافیت رو از دست ندی. چون دنیا پر از شکلها و چیزهای قشنگیه که باید کشفشون کنی.
ماهان با خوشحالی گفت:
– قول میدم!
از اون روز، ماهان هر روز سنگ خندان رو با خودش میبرد و ماجراهای قشنگی براش تعریف میکرد. سنگ خندان هم به ماهان یاد داد که چطور با نگاه به چیزای ساده، مثل ترکهای دیوار یا سایهی درختها، داستانهای قشنگ بسازه.
یه روز سنگ خندان به ماهان گفت:
– وقتی بزرگ شدی، این جادوی دیدن رو به بچههای دیگه هم یاد بده. اینطوری دنیای همه پر از شادی و قصههای قشنگ میشه.
ماهان قبول کرد و وقتی بزرگ شد، نقاش شد و داستانهای جادوییاش رو برای همهی بچهها کشید.
پایان
-جالب اینجاست که پیشنهاد کرد داستانهاش را در وبلاگم منتشرکننده تا بچه ها بخوانند و لذت ببرند.من هم قول دادم که این کار را بکنم اما از او خواهش کردم یک داستان دیگر با موضوع پریدولیا که جنبه منفی هم داشته باشد تعریف کند و او با کمال میل درخواستم را پذیرفت. و تاکید کرد که:
این قصه درباره ترسهای خیالی است که با پریدولیا ارتباط دارد و در نهایت به کودک یاد میدهد چطور شجاع باشد:
--
قصهی "صورت ترسناک پشت پنجره"
شبی تاریک و بارانی بود. "آرش"، پسر کوچولوی شجاع، در اتاقش مشغول بازی بود. باد درختها را تکان میداد و سایههای عجیبی روی دیوار و پنجره میافتاد.
همینطور که آرش با اسباببازیهایش بازی میکرد، ناگهان چشمش به پنجره افتاد. انگار صورت یک آدم وحشتناک روی شیشه بود! آرش ترسید و به گوشهی اتاق دوید. با خودش گفت:
– وای! یه هیولا پشت پنجرهست!
قلبش تندتند میزد. خواست مادرش را صدا کند، اما چیزی درونش گفت که باید خودش دلیل این ترس را پیدا کند. آرش چراغ قوهاش را برداشت و با قدمهای آهسته به سمت پنجره رفت.
وقتی به پنجره نزدیک شد، با دقت نگاه کرد. کمکم متوجه شد که آن "صورت ترسناک" در واقع سایهی شاخههای درخت و برگهایی است که باد آنها را تکان میدهد! آرش خندید و گفت:
– پس هیولایی در کار نبود! فقط شاخهها بودن که با هم بازی میکردند.
آرش چراغ قوهاش را خاموش کرد و دوباره به اتاق برگشت. از آن شب به بعد، هر وقت چیزی عجیب میدید، سعی میکرد دلیلش را پیدا کند. او یاد گرفت که خیلی از ترسهایش فقط بازیهای خیال خودش هستند.
حالا آرش با خودش میگفت:
– شاید سایهها و شکلها قصههای خودشون رو دارن. بهتره به جای ترسیدن، به حرفشون گوش بدم و ازشون داستان بسازم!
پایان
و بعد هم نتیجه گرفت که:
این قصه میتونه به بچهها کمک کنه که با ترسهای ناشی از تخیلشون روبهرو بشن و شجاعتر باشن.
و آخر هم پرسید:دوستش داشتی؟
جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره نگاه در متن مقاله بررسی شده است.
این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.
جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به خندان در این گزارش ارائه شده است.
برچسب:
نویسنده: مینا شریعتی