خرید بک لینک

یکی بود، یکی نبود

یک خرگوش کوچولو بود که خیلی تنها بود. از وقتی به دنیا آمده بود در خانه ی یک آدم زندگی می کرد. یک آدم تنها که خرگوش کوچولو فقط او را می دید و صدایش را می شنید. خرگوش کوچولو غمگین بود. دلش می خواست پیش مادرش باشد. در کنار پدر و مادر و خواهر و برادرهایش زندگی کند. اما آدمها نگذاشته بودند. چون چند روز پس از تولدش او را برداشتند و لای یک تکه پارچه پیچیدند و به بازار بردند و فروختند. خرگوش کوچولو نفهمید چه کسی این کار را کرده است وقتی او را از لای تکه پارچه بیرون آوردند، دید آقایی او را روی زانویش گذاشته و می خواهد با شیشه و پستانک به او شیر بدهد. خرگوش کوچولوی گرسنه شروع به خوردن کرد. او خیال می کرد آن مرد مادر اوست، اما خیلی زود یادش آمد که مادرش گوشهای بزرگی داشت و بدنش گرم و نرم و کوچک بود. آن مرد اسم خرگوش کوچولو را «فری» گذاشت و مدتی از او مراقبت کرد تا کمی بزرگ شد. یک روز خانم پیری آمد و او را از آن مرد خرید و به خانه برد. فری را از قفس بیرون آورد و با مهربانی نوازشش کرد و گفت: فری کوچولو! به خونه ی من خوش اومدی. من یک پیرزن تنهام. کسی را ندارم که سرم گرم بشه و کمتر احساس تنهایی کنم. فری با خودش گفت: چه پیرزن خودخواهی! به من چه که تنهاست! خوب بره سراغ آدمهای دیگه باهاشون حرف بزنه تا سرش گرم بشه. من را واسه چی اسیر می کنه؟ بعد هم گوشها و پوزه اش را برای خانم پیر تکان داد. خانم پیر غش غش خندید و گفت: وای خدای من! چه خرگوش بانمکی! واسم شکلک در میاره. او مدتی فری را ناز کرد. فری خوابش برد. خانم پیر یک قفس بزرگ آورد و فری را درون آن گذاشت و گوشه ی قفس مقداری پوشال ریخت و به فری گفت: دختر قشنگ، فری نازنازی، هر وقت جیش داشتی برو روی این پوشال ها بکن! باشه؟ جای دیگه جیش نکنی ها! اما مدتی طول کشید تا فری یاد گرفت فقط روی پوشال ها جیش کند. وقتی این کار را یاد گرفت، خانم پیر یک زنگوله ی کوچولو به گردنش بست و گفت این هم جایزه ات دختر خوشگلم. روزها یکی پس از دیگری می گذشتند و فری بزرگ و بزرگتر می شد. خانم پیر میوه ها و سبزی های خوشمزه ای برایش می خرید و با او بازی می کرد. فری به خانم پیر و خانه اش عادت کرده بود. هر وقت در خانه تنها می ماند، پشت در می نشست تا خانم به خانه برگردد و در را باز کند. همین که در باز می شد، فری جلو می دوید و و روی دو پایش می ایستاد و پوزه اش را تکان می داد. خانم پیر همیشه سبزی، کاهو، هویج و گلابی می خرید و مقداری از آنها را در ظرفی جلوی فری می گذاشت و فری مشغول خوردن می شد. بعد از این که می خورد و سیر می شد به قفس بر می گشت و روی تشک کوچولوی نرمش می خوابید تا خانم پیر به کارهایش برسد. هر روز برنامه ی او و خانم پیر همین بود. فری تپل مپل و سفید و بامزه فکر می کرد دنیا همین خانه، همین قفس و همین خانمی است که با او زندگی می کند. شبها وقتی خانم پیر روی تختخوابش دراز می کشید تا بخوابد، فری می دوید و کنارش می خوابید وقتی خانم بیدار می شد، فری هم می دوید و به قفس خودش می رفت.

یک شب خانم پیر خوابید، اما صبح بیدار نشد. چند روز گذشت و خانم هنوز خواب بود. فری تمام خوراکی هایش را خورده بود و دلش کم کم داشت از گرسنگی ضعف می رفت. ناگهان قفل در خانه شکسته شد. چند مرد آمدند، خانم پیر را روی یک برانکارد گذاشتند و با خودشان بردند. یکی از آنها برگشت و فری را که داخل قفس بی حال افتاده بود، با خودش برد. فری نمی دانست قرار است کجا برود. ساکت و آرام و بی حال توی قفس خوابید و منتظر ماند. آن مرد فری را به یک درمانگاه برد. آنجا به او آمپول زدند و مقداری سبزی هم به او دادند. فری کمی سبزی خورد و حالش بهتر شد. توی قفسش نشست و به خانم پرستاری که به او آمپول زده بود و مردی که او را آورده بود نگاه کرد. چهره های آن ها مهربان بود. مرد به خانم پرستار گفت: این کوچولو دیگه صاحب نداره، صاحبش از دنیا رفته، می برمش به باغ پرندگان، اونجا چند تا خرگوش هم هستند.. می ذارمش پیش اونا. خانم پرستار لبخندی زد و گفت: کار خوبی می کنید. حیوونکی خیلی تنهاس، گناه داره.

خرگوش تنها

مرد قفس را برداشت و از پرستار خداحافظی کرد و فری را با ماشین به باغ بزرگی برد که پر از درخت و پرنده و سنجاب بود. دورتادور باغ توری کشیده بودند و هیچ حیوانی نمی توانست از آن باغ بیرون برود. مرد قفس را به گوشه ای از باغ برد که 5 خرگوش سفید و تپل و بامزه در آن بازی می کردند. آنجا یک زمین بزرگ بود که دورش تورسیمی کشیده بودند و در ورودی هم توری بود. مرد در را باز کرد، فری را از قفس بیرون آورد و کنار خرگوش های دیگر گذاشت و گفت: کوچولوی قشنگ، اینجا خونه ی جدید توست، امیدوارم کنار این دوستای بامزه بهت خوش بگذره. بعد هم در را بست و رفت. فری اول خجالت می کشید، اما خرگوش ها یکی یکی آمدند، او را بوکشیدند و نگاهش کردند. همه ی آنها مهربان بودند. فری با همه ی آنها دوست شد و یادگرفت با آنها بازی کند و همراهشان غذا بخورد.

حالا فری آنجاست، دوستان خوبی دارد و می داند دنیا فقط خانه ی آن خانم پیر نبود. دنیا بزرگ است و وقتی کسی دوستانی داشته باشد روزهای خوبی را در کنارشان خواهد گذراند.

پایان

نویسنده:مهری طهماسبی

اسفندماه1403

سوالات متداول

چرا خرگوش تنها اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

خرگوش تنها چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با خرگوش تنها بررسی شده است.

مهم‌ترین نکات درباره خرگوش چیست؟

جزئیات مهم و نکات قابل توجه درباره خرگوش در متن مقاله بررسی شده است.

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:10

صفحه بندی