جواهر لعل نهرو ، از مبارزان ره آزادی هند بود که برای رها کردن هندوستان از ظلم و ستم انگلستان دهسال از عمر خود را در زندان به سر برد. اما بعد از استقلال هند او اولین نخست وزیر هند شد. نهرو دختری داشت که به هنگام زندانی شدنش در سن نوجوانی به سر میبرد . نهرودر جواب سوال های بیشمار دخترش " ایندیرا" نامههایی از زندان برای او میفرستاد که بعدها این مجموعه نامه به صورت کتابی به نام ( نامههای پدری به دخترش ) منتشر شد . ایندیرا گاندی دختر خواهر لعل نهرو بعدها به نخست وزیری هند رسید هرچه که ایندیرا نام خانوادگیش گاندی بود اما هیچ نسبت خانوادگی با مهاتما گاندی رهبر استقلال هندوستان ندارد. نهرو در این کتاب بسیاری مطالب علمی را درباره جهان ، وقایع تاریخی ، پیدایش تمدنها ، پیدایش انسان و... با زبانی ساده برای دخترش شرح میدهد. هر چند که شایدبرخی مطالب کتاب بخاطر کشفیات علمی امروز و تغییرات جهان قدیمی به نظر برسد اما هنوز این کتاب ، کتابی خواندنی وبا ارزش است.
جواهر لعل نهرو (زاده ۱۴ نوامبر ۱۸۸۹ – درگذشته ۲۷ مه ۱۹۶۴) از رهبران جنبش استقلال هند و کنگره ملی هند بود. همچنین وی یک تاریخدان بود او به عنوان اولین نخستوزیر هند پس از اعلام استقلال در ۱۵ اوت ۱۹۴۷ (۲۳ مرداد ۱۳۲۶) انتخاب شد.جواهر لعل نهرو ۱۴ نوامبر ۱۸۸۹ برابر با ۲۳ آبان ۱۲۶۸ به دنیا آمد و در ۲۷ مه ۱۹۶۴ برابر با ۶ خرداد ۱۳۴۳ درگذشت. وی از رهبران جنبش استقلال هند و کنگره ملی هند بود.«پاندیت» (معلم) هم خوانده میشد. پدر او موتیلال نهرو و مادرش سواروپ رانی نام داشتند....
در ادامه یکی از نامه هایی را که برای دخترش نوشته است می خوانیم.
وقتی که با هم هستیم اغلب درباره ی چیزهای مختلف از من سؤالاتی می کنی و من هم می کوشم به آنها پاسخ بگویم. اکنون که تو در «مسوری» هستی و من در «الله آباد» دیگر نمی توانیم با هم چنین گفتگوهائی داشته باشیم از این جهت می خواهم گاه به گاه درباره ی داستان زمین خودمان و تقسیمات متعدد آن که کشورهای بزرگ و کوچک
می باشد مطالب مختصری برایت بنویسم.
تاکنون چیزهائی درباره ی تاریخ انگلستان و تاریخ هند خوانده ای اما انگلستان فقط یک جزیره ی کوچک بیش نیست و هند نیز هر چند که سرزمین پهناور و بزرگیست فقط قسمت کوچکی از سطح زمین می باشد. اگر بخواهیم چیزی درباره ی این دنیای خودمان بدانیم نباید تنها به کشور کوچکی که ممکن است در آن جا به دنیا آمده باشیم بیندیشیم بلکه باید به تمام کشورها و تمام مردمی که در روی زمین هستند فکر کنیم.
افسوس می خورم که در این نامه های مختصر خود نمی توانم جز مطالب بسیار مختصری برایت بگویم اما امیدوارم که همین مختصر هم مورد علاقه ات واقع گردد و سبب شود به تمام دنیا فکر کنی و مردم دیگری را که در آن هستند همچون برادران و خواهران خودمان بدانی.
وقتی که بزرگتر شدی درباره ی داستان زمین و مردم آن در کتاب های بزرگ، مطالب بسیاری خواهی خواند و خواهی دید که این سرگذشت از هر داستان یا هر قصه ی دیگر که بتوانی بخوانی جالب تر و شیرین تر است.
البته می دانی که زمین ما خیلی خیلی کهنسال و پیر است. میلیون ها سال عمر دارد. روزگار خیلی خیلی درازی در آن هیچ آدمیزادی زندگی نمی کرد، نه مردی و نه زنی. پیش از آن که انسان در روی زمین پیدا شود حیوان ها و جانوران در آن زندگی می کردند و پیش از پیدا شدن حیوانها روزگارهای درازی گذشت که هیچ موجود جانداری در روی زمین نبود.
خیلی دشوار است که تصور کنیم این زمین ما که امروز تا این اندازه از انواع حیوان ها و انسان ها پر است روزگاری بدون تمام این ها بوده است و هیچ موجود جانداری در آن پیدا نمی شده است. اما دانشمندان و کسانی که مدتها دربارهی این موضوع ها مطالعه و فکر کرده اند به ما می گویند که روزگارهای دراز زمین خیلی گرم و سوزان بود به طوریکه هیچ موجود جانداری نمی توانست در روی آن زندگی کند.
اگر ما کتاب های آنها را بخوانیم و سنگ ها و فسیل[1] ها را (که باقیمانده ی حیوانات قدیمی هستند) مطالعه کنیم خودمان هم می توانیم ببینیم و بفهمیم که در حقیقت باید همین طورها که می گویند باشد.
تو تاریخ را در کتاب ها می خوانی. اما در روزگار قدیم که هنوز انسان وجود نداشت مسلماً هیچ کتابی هم
نمی توانست نوشته شده باشد. لابد می گویی پس چطور بفهمیم که در آن زمان ها چه اتفاقاتی روی داده است؟
بدیهیست که ما نمی توانیم بنشینیم و درباره ی این چیزها فکر کنیم و همه چیز را با تصور خود بسازیم. البته تصور کردن خیلی جالب و شیرین است زیرا ما با تصورات خود می توانیم افسانه های پریان را هم بسازیم. اما این قبیل افسانه ها به حقیقت احتیاجی ندارند زیرا بر اساس هیچ یک از واقعیاتی که دیده ایم و می بینیم تکیه ندارند و فقط محصول خیال و تصورمان هستند در صورتی که آنچه راجع به داستان و سرگذشت زمین می دانیم و می گوئیم فقط محصول خیال و تصور نیست.
در واقع هر چند که ما هیچ کتاب و نوشته ای از آن روزگارهای قدیمی نداریم اما خوشبختانه بعضی چیزها داریم که مثل یک کتاب برای ما مطالب بسیار زیادی نقل می کنند. ما صخره ها و سنگها و کوهستانها و دریاها و ستاره ها و رودخانه ها و بیابانها و فسیل های باقیمانده از حیوانات قدیمی را داریم.
اینها و چیزهای دیگری مثل اینها کتابهای ما درباره ی داستان روزگارهای قدیم زمین هستند.
تنها راه واقعی برای فهمیدن داستان زمین این نیست که در این باره در کتاب های مردم دیگر مطالبی بخوانیم بلکه راه بهتر آن اینست که به خود کتاب طبیعت رجوع کنیم. امیدوارم تو نیز به زودی بیاموزی که چگونه می توان این داستان را از روی سنگها و کوه ها خواند.
تصور کن که چقدر این کار جذاب و شیرین است. هر قطعه سنگ که می بینی در کنار راه یا در دامنه ی یک کوه افتاده است می تواند یک صفحه ی کوچک از طبیعت باشد و می تواند برایت چیزی بگوید البته به شرط آن که خواندن آن را بلد باشی.
برای این که بتوانی هر زبانی را بخوانی چه هندی چه اردو چه انگلیسی (و چه فارسی) محتاج آن هستی که الفبای آن را بیاموزی به همین قرار پیش از آن که داستان طبیعت را در کتابهای آن یعنی در سنگ ها و صخره ها بخوانی باید الفبای آن را یاد بگیری. چه بسا که همین حالا هم تا اندازه ای می دانی که چگونه می توان این کتاب را خواند.
اگر یک سنگ کوچک گرد و صاف و صیقلی را ببینی آیا چیزی برایت نخواهد گفت؟ آیا از خودت نمی پرسی که این سنگ چگونه صاف و صیقلی و گرد و بدون گوشه و بدون لبه های تیز شده است؟ اگر یک سنگ بزرگ را بشکنی و چند تکه کنی، هر تکه ی آن ناصاف است و برای خود گوشه های متعدد و لبه های تیز دارد.
این سنگهای نوک تیز و ناصاف به آن سنگ صاف و صیقلی هیچ شباهتی ندارند پس چگونه آن سنگ صاف به آن شکل گرد و هموار و صیقلی در آمده است! اگر چشمهایت خوب ببیند و گوشهایت خوب بشنود این سنگ هم داستان خود را برایت خواهد گفت.
این سنگ به تو می گوید که یک روزگاری، روزگاری خیلی پیش از این ها، قسمتی از یک تخته سنگ بزرگ بوده است، درست مثل یک تکه سنگ که از یک تخته سنگ بشکنیم. یا یک تکه سنگ ناصاف بوده است که گوشه ها و
لبه های تیز فراوان داشته است. بعد بارانها باریده است و کمکم جریان آب آنرا به دره ای که در پای کوه بوده کشانده است و جریانهای کوچک آب های کوه یواش یواش آن را پیش و پیشتر رانده است تا به یک رودخانه ی کوچک رسانده است. رودخانه ی کوچک هم آن را همراه خود به یک رودخانه ی بزرگتر آورده است. در تمام این مدت آن تکه سنگ در ته رودخانه می غلطیده و در اثر این غلطیدن یواش یواش گوشه هایش از میان رفته است و به یک سنگ صاف و گرد و صیقلی مبدل شده است و به این ترتیب آن سنگ ناصاف و گوشه دار به صورت سنگ گرد و صافی که می بینی در آمده است. عاقبت هم در یک جایی این سنگ از رودخانه بیرون افتاده است و تو آن را پیدا کرده ای. اگر رودخانه آن را همچنان با خود برده بود این سنگ باز هم کوچکتر می شد تا این که عاقبت به صورت یک سنگریزه و ماسه در می آمد و در کنارههای دریا به برادران خود می پیوست و جزء شنهای زیبای ساحل دریا می شد که بچه ها با آن بازی می کنند و با آنها برای خود قصر می سازند.
وقتی که یک تکه سنگ کوچک می تواند این همه مطلب برایت بگوید آیا از تمام تخته سنگها و صخره ها و کوهها این همه چیزهای دیگر که دور و بر خودمان می بینیم چه چیزها می توان آموخت؟
[1] - برای کلمه ی فسیل که به معنی بقایای سنگ شده ی گیاهها و حیوانات قدیمی است لغت «سنگواره» را وضع کرده اند. اما از آنجا که این کلمه در بسیاری از
زبان ها به همین صورت بکار می رود در ترجمه ی فارسی هم عیناً به کار برده شد.
برچسب:
نویسنده: مینا شریعتی