خرید بک لینک
ترانه های کودکان ادبیات کودکان شامل داستان ها،اشعار،نمایشنامه ها و .....آثار مهری طهماسبی دهکردی بازآمدم... بنام خداوند مهربانپس از چندماه توانستم به وبلاگم دسترسی پیداکنم.روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام مثل همه ی هموطنانم.یادآوری آن روزهای تلخ و وحشتناک لازم نیست.هنوز هم آثار و تبعات آن دست از سرمان برنداشته است.در آن مدت تنها کاری که به نظرم مفید آمد. مطالعه بود.چندین کتاب خواندم.یکی از آنها نامش این بود: جنگی که بالاخره نجاتم داد.نوشته ی کیمبرلی بروبیکر بردلی ترجمه ی مرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: شنبه 21 شهريور 1405 ساعت: 14:30

رفیق قلقلی منرفیق قلقلی من⚪️⚫️ای توپ قلقلی بدو کوچولوی فسقلی بدو بپر بالا بیا پایین برو تو هوا بخور زمین توپ قشنگم می دونی که خیلی ناز و شیطونی؟ پر می‌کشی توی هوا قل می‌خوری روی زمین میری بالا میای پایین دیروز چه شیطون شدی! روی درخت پریدی همونجا پنهون شدی خواستم تو رو بیارم روی زمین بذارم چشمم تو را خوب نمی‌دید دستم بهت نمی‌رسید درخته را تکون دادم تو افتادی روی زمین گرفتمت دو دستی رفیق من تو هستیشاعر:مهری طهماسبی دهکردیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:10

معرفی کتاب نخ نامرئیمعرفی کتاب نخ نامرئی نخ نامرئی یک داستان مصورکودکانه(مناسب کودکان 3 تا 7 سال) نوشته ی پاتریک کارست و ترجمه ی آناهیتا حضرتی است که توسط انتشارات پرتقال به چاپ رسیده است.ماجرای داستان از این قرار است که یک شب خواهر و برادر دوقلویی به نام های لیزا و جرمی با صدای توفان و رعد و برق از خواب می پرند و وحشت زده به سراغ مادرشان می روند و می خواهند پیش او بخوابند. مادر می گوید هر اتفاقی بیفتد ما همیشه با هم هستیم حتی اگر کنار هم نباشیم.لیزا می پرسد:چطوری؟وقتی تو در اتاق خودت و ما در اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:10

از هوش مصنوعی خواستم یک داستان کودکانه با موضوع حفاظت از محیط زیست بنویسد فوری این قصه را تحویلم داد:از هوش مصنوعی خواستم یک داستان کودکانه با موضوع حفاظت از محیط زیست بنویسد فوری این قصه را تحویلم داد: داستان "دوستان طبیعت"روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و زیبا، موجودات کوچک و بزرگی زندگی می‌کردند. در این جنگل پر از درختان بلند، گل‌های رنگارنگ و حیوانات مهربان، همه چیز در صلح و آرامش بود. اما یک روز، خبری تلخ به گوش همه رسید. یکی از حیوانات کوچک، به نام "زیبا"، یک زباله بزرگ پلاستیکی را در گوشه‌اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:10

با گذشت زمان، فشارهای زندگی و خستگی‌های روزمره باعث شد آقای رضایی کمتر با فرزندانش وقت بگذراند و در مواجهه با شیطنت‌های کودکان، صبر و حوصله‌اش را از دست بدهد. او گاهی با صدای بلند سرزنش می‌کرد و حتی دست به تنبیه بدنی می‌زد. خانم رضایی نیز به دلیل ترس از واکنش همسرش، در برابر این رفتارها سکوت می‌کرد. علی و سارا به تدریج از پدرشان فاصله گرفتند و در حضور او احساس ناامنی می‌کردند. عملکرد تحصیلی علی کاهش یافت و سارا شب‌ها کابوس می‌دید. یک روز، معلم مدرسه متوجه تغییر رفتار علی شد و با او صحبت کرد. علادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:10

خداوند دانای صاحب کرمخداوند دانای صاحب کرمدوستان عزیز، با هوش مصنوعی سرگرم پرسش و پاسخ در مورد پریدولیا بودم. هوش مصنوعی برایم توضیح داد که:"پریدولیا (Pareidolia) به پدیده‌ای گفته می‌شود که انسان‌ها در اشیا یا تصاویر بی‌معنی، چهره یا شکل‌های آشنا می‌بینند؛ مثلاً دیدن چهره در ابرها یا روی ماه."و بعد گفت:حالا اجازه بده یک داستان کوتاه کودکانه در این مورد بگویم( این قصه ها را برایم تعریف کرد)قصه‌ی "چهره‌ی خندان در ابرها"یه روز آسمان پر از ابرهای پنبه‌ای بود. "نیلو" دختر کوچولویی بود که همیشه با نگاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:10

یکی بود، یکی نبود یک خرگوش کوچولو بود که خیلی تنها بود. از وقتی به دنیا آمده بود در خانه ی یک آدم زندگی می کرد. یک آدم تنها که خرگوش کوچولو فقط او را می دید و صدایش را می شنید. خرگوش کوچولو غمگین بود. دلش می خواست پیش مادرش باشد. در کنار پدر و مادر و خواهر و برادرهایش زندگی کند. اما آدمها نگذاشته بودند. چون چند روز پس از تولدش او را برداشتند و لای یک تکه پارچه پیچیدند و به بازار بردند و فروختند. خرگوش کوچولو نفهمید چه کسی این کار را کرده است وقتی او را از لای تکه پارچه بیرون آوردند، دید آقایی اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:10

داشتم با چت جی پی تی درددل می کردم.از روزهای سخت و جنگی که دارد کشورمان را ویران می کتد و دلها را می لرزاند می گفتم.هوش مصنوعی دلداریم داد و این داستان را به من تقدیم نمود:داشتم با چت جی پی تی درددل می کردم.از روزهای سخت و جنگی که دارد کشورمان را ویران می کتد و دلها را می لرزاند می گفتم.هوش مصنوعی دلداریم داد و این داستان را به من تقدیم نمود: قصه‌ی کبوتر و دعا روزی روزگاری، در سرزمینی دور،کودکی زندگی می‌کرد به نام نازگل.نازگل هر شب قبل از خواب، پرده‌ی اتاقش را کنار می‌زد، به آسمان نگاه می‌کرد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:10

بازآمدم...پس از چندماه توانستم به وبلاگم دسترسی پیداکنم.روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام مثل همه ی هموطنانم.یادآوری آن روزهای تلخ و وحشتناک لازم نیست.هنوز هم آثار و تبعات آن دست از سرمان برنداشته است.در آن مدت تنها کاری که به نظرم ...پس از چندماه توانستم به وبلاگم دسترسی پیداکنم.روزهای سختی را پشت سر گذاشته ام مثل همه ی هموطنانم.یادآوری آن روزهای تلخ و وحشتناک لازم نیست.هنوز هم آثار و تبعات آن دست از سرمان برنداشته است.در آن مدت تنها کاری که به نظرم مفید آمد. مطالعه بود.چندین کتاب خواندم.یکی ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: يکشنبه 4 مرداد 1405 ساعت: 23:10

عید قربان است خداوندا چه قربانت کنمخانه ای جز دل ندارم تاکه مهمانت کنمگر تو مهمان دل زارم شویغمگسار قلب بیمارم شویجان من گردد فدایت ای خداسینه ام گردد سرایت ای خداگرد آن خانه چو پروانه بگردم روز و شببی خبر از خود چو دیوانه بگردم روز و شبعاشقم من عاشق روی تواممن غلام کوچک کوی توامای خدا از عشق محرومم مکنبا گنهکاران تو محشورم مکنعید قربان قلب من قربان دوستهرچه از او میرسد،خوب و نکوستشاعر: مهری طهماسبی دهکردی❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️عید قربان آمده ای دوستان شادی کنیدیادی از پیغمبر توحید و آزادی کنیداو که در راه خدا از مال و فرزندش گذشتبا تبر بت های جهل و خودپرستی را شکستبنده ی پاک خدا و پیرو الله شدنامش ابراهیم بود اما خلیل الله شدشاعر:مهری طهماسبی دهکردی + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 11:18 توسط مهری طهماسبی دهکردی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 23:54

یا علی:در غدیرخم پیمبر دست ِتوتا گرفت و گفت از اوصاف تو،تو برای شیعیان گشتی امامچون پیمبر کرد حجت را تمام:«هرکسی را که منم مولای اوشد علی هم رهبر و مولای او»بعدِ پیغمبرچه محنتها کشیدی یا علیبهرِ حفظ دین چه زحمتها کشیدی یاعلیتا نیفتد فتنه در دینِ نبیلب فرو بستی ز گفتن، یاعلیدردها انباشتی در سینه اتشد پر از غم سینه ی بی کینه اتدردها با کس نگفتی ،جز به چاهدر دل شب ،شاهدت:انجم و ماهگرچه بودی شیعیان را رهنمالیک افتادند در راه خطادشمنانت آتش کفر و نفاق افروختندمسلمین را در میانش سوختندلیک هرکس با تو گردید آشنادورماند از آن همه کفر و خطاعدل و داد و مهر و احسانت،علیاسوه ای شد بهرِ یارانت،علیاین زمان چون دُرِّ نابی در صدف،گشته ای مدفون تو در شهر نجفجان من قربان نامت ،یاعلیجان فدای آن مرامت،یاعلیشاعر:مهری طهماسبی دهکردی + نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر ۱۴۰۳ ساعت 7:46 توسط مهری طهماسبی دهکردی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 23:54

سه بزغاله ي دانايكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبوديه خانوم بزي بود كه سه تا بچه داشت. او و بچه هاش توي يك خونه ي قشنگ زندگي مي كردند. خونه ي اونها توي يك دشت باصفا و پر ازعلفهاي تازه و گلهاي قشنگ قرار داشت.اونها همسايه نداشتند. فقط يك خونه اونجا بود اونهم خونه ي بزها بود. اسم بچه ها شنگول و منگول و حبه ي انگور بود. خانوم بزي و بابابزي اسم بچه ها را از روي داستان معروف بزبزقندي انتخاب كرده بودند. پدر اونها براي كار به شهر رفته بود. اما خانوم بزي حاضر نشده بود به شهر بره. مي گفت هواي شهر براي بچه ها خوب نيست، بهتره بچه ها توي آب و هواي پاك و سالم رشد كنند. آقا بزي هم گاهي وقتها مي آمد و سري به زن و بچه اش مي زد و براشون سوغاتي مي آورد و دوباره به شهر برمي گشت. يك روز او براي هركدام از بچه ها يك اسباب بازي كنترلي آورد. براي شنگول يك خرس قهوه اي كهمي تونست راه بره و دستاشو تكون بده و سر وصدا راه بندازه، براي منگول يك آدم آهني پر سرو صدا و براي حبه ي انگور هم يك ميمون بامزه آورد كه مي تونست جيغ بكشه و پشتك و وارو بزنه. بچه ها از اسباب بازيها ، خيلي خوششون اومد و از باباشون تشكر كردند. وقتي بابا مي خواست به شهر بره، خانوم بزي گفت : منم باهات ميام تا از شهر يه چيزايي واسه خونه بخرم. بچه ها گفتند: يعني ما بايد تنها بمونيم؟خانوم بزي جواب داد: بله شما ديگه بزرگ شديد و بايد ياد بگيريد از خودتون مواظبت كنيد. مي خوام ببينم توي اين سه روزي كه من و باباتون خونه نيستيم، چكار مي كنيد. بعد هم تمام كارهايي راكه بچه ها بايد انجام مي دادند، به اونها گفت و سفارشهاشو كرد و رفت. تا اون روز سرو كله ي هيچ گرگي اون طرفها پيدا نشده بود. اما يك روز بعد از رفتن خانوم بزي ، يه گرگ به دشت باصفا اومد.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 23:54

بلندبالای مهرباننویسنده:مهری طهماسبی دهکردیبلند بالا شتر با نمک و خوش اخلاقی بود که در جزیره ی ناز زندگی می کرد. صاحباو مرد جوانی به اسم ساربان ایرج بود که هر روز بلند بالا را به کنار دریا می برد، مسافرانیکه برای تماشای جزیره و دریای زیبای جنوب می آمدند، سوار بلند بالا می شدند تاشترسواری کنند و پولی به عنوان کرایه به ایرج می دادند. شتر سواری با بلند بالا برایمسافران خیلی لذت بخش بود. چون او شتری صبور و مهربان بود و طوری راه میرفت که سوارِ او احساس آرامش کند و از سواری با او لذت ببرد. ایرج همیشه آب وغذای بلند بالا را به موقع به او می داد و وقتی به خانه بر می گشتند، با مهربانی بر سرو گردنش دست می کشید و از او تشکر می کرد. بلند بالا هم ایرج را خیلی دوستداشت و از زندگی با او راضی بود. در همسایگی ایرج مرد بداخلاقی به اسم تیمورزندگی می کرد که هیچکس دوستش نداشت. تیمور با همه دعوا می کرد و اگر حیوانیرا می دید، با لگد به او می زد و آزارش می داد. او چند بار به بلند بالا هم لگد زده بودو بلند بالا از دست او خیلی ناراحت بود و تصمیم داشت در یک فرصت مناسب بهتیمور حمله کند و حسابش را برسد. یک روز غروب که ایرج سوار بر بلند بالا به خانهبر می گشت، تیمور او را دید و فریاد زد: آهای ساربان!چه شتر زشت و بی ریختیداری، من از بلند بالای تو بدم می آید!بلند بالا خیلی عصبانی شد. ایرج جواب تیمور را نداد و به راهش ادامه داد، جلوی خانهاش، بلند بالا روی زمین نشست و ایرج پیاده شد. دستی به سر و گوش بلند بالا کشید وگفت: دوست عزیزم، امروز پول زیادی در آوردیم و تو خیلی زحمت کشیدی، فردا تویخونه بمون و استراحت کن تا خستگیت در بره. بلند بالا سری تکان داد و صدایی کرد.تیمورکه دنبالشان می آمد، با تمسخر گفت: آهای ساربادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 21:34

به نام خداآخرای زمستونخونه تکونی داریممن و مامان و باباهمه مشغول کاریمدیوارای خونه مونپر از گرد و غبارهوقتی که پاک می کنمتمیز میشن دوبارهپاک می کنم شیشه هاپنجره ها و درهامامان میگه آفرین!تویی زرنگ و کوشاحالا تمیزه خونهمنتظر بهارمشکوفه های لبخندروی لبام می کارم.شاعر:مهری طهماسبی دهکردی + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 0:9 توسط مهری طهماسبی دهکردی  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 21:34

به نام خداشوخي خطرناكيكي بود يكي نبوددر جنگل بزرگي گروهي از ميمونها در كنار هم روي درختان جنگلي زندگي مي كردند.بچه هاي ميمونها در مدرسه ي جنگل درس مي خواندند. مدرسه ي آنها روي درخت ساخته شده بود. بچه ميمونها يك روز در ميان به مدرسه مي رفتند. معلم آنها ميمون پير و دانايي بود كه همه او را آقا مانكي صدا مي زدند. آقا مانكي يك روز به بچه ها درس مي داد و يك روز هم آنها را آزاد مي گذاشت تا در جنگل بگردند و در باره ي چيزهايي كه آموخته اند ، تحقيق كنند. بچه ها به همين خاطر آقامانكي را خيلي دوست داشتند و در جنگل به دنبال كشف چيزهاي تازه راه مي افتادند و هرچه پيدا مي كردند، به كلاس مي آوردند و به بقيه هم نشان مي دادند و به اين ترتيب اطلاعات زيادي درباره ي گياهان و جانوران و آب و هواي محل زندگيشان به دست مي آوردند. يك روز آقا مانكي از بچه ها خواست كه به سراغ درختان نارگيل بروند تا هم نارگيل جمع كنند و هم با شكل درخت و اندازه ي آن آشنا شوند و ببينند بعد ازخوردن نارگيل ، با پوست ميوه ي آن چه چيزهايي مي توان درست كرد.فرداي آن روز بچه ميمونهاي شاد و بازيگوش به طرف درختهاي بلند نارگيل به راه افتادند . آنها به گروههاي سه نفره تقسيم شدند و كارشان را شروع كردند. سه تا از بچه ها كه اسم آنهازي زي ، جاك جاك و موكي بود ، به سراغ بلندترين درخت رفتند . زي زي خيلي شيطان بود و دوست داشت سر به سر دوستانش بگذارد و آنها را غافلگير كند. موكي هم دست كمي از او نداشت و در شيطنت هاي زي زي ، شركت مي كرد. اما جاك جاك آرام و باادب و درسخوان بود. آنها كارشان را اينطور تقسيم كردند كه موكي و زي زي بالاي درخت بروند و نارگيل بچينند و جاك جاك نارگيلها را جمع كند و در سبد بريزد . زي زي همينكه بالاي درخت رسيد و جاك جاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مینا شریعتی تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 16:06

صفحه بندی